قدر آینه بدانید ...
آن سوي افق پرنده بي تابند
غرق دل بي رياي يك مهتابند
نيلوفر باغ آرزوهايم ارام
امواج قشنگ شهر دريا خوابند
تولد رسم زيباي پرنده ست
براي مقصدي معلوم و روشن
مهم پرواز سوي بي كران هاست
بهار خانوم نشسته بود تو كنج باغ زندگي
اشكهاي گرمش مي چكيد از زير پلك خستگي
تو كوچه هاي بي كسي از غم اشكهاي بهار
خيس مي شدند تو كوچه ها تموم گلهاي انار
اون ديگه خستگي نداشت ، غم شكستگي نداشت
تو فصل زيباي بهار اون گل زندگي مي كاشت
تو بيا تا دل ديونه قراري بگيره
دل پاييزي من با تو بهاري بگيره
تو بيا تا همه پنجره ها وابشه باز
مي دونم يه روز مي ياي زنجير دستام وا مي شه
دل زندوني من از قفس رها مي شه
چون سايه هميشه مهرباني دل من
چه كس دريا به چشمان تو داده است
دو بيتي هاي من بي رنگ و روح است
رباعي هاي چشمت فوق العاده است
مي توان چشمي شدن در خالي چشمان تو
مي توان دستي شدن در قامت بي دست تو
مي توان پاي توانا شدن در پيكر بي پاي تو
ليك
كي توان بر شانه خورشيد رفت
بي شك اميد هايت بر باد داده بودي
بي روح و سرد و تنها ، از بس كه ساده بودي
ديگر صداي دل را از دل نمي شنيدي
يا دل شكسته بودي يا دل نداده بودي
از بس تو را دردانه دیدم نا زکردی
در گوشه چشم و دلم جا باز کردی
ای بت پرست زا روخسته بی اراده
آتش گرفتی مرگ را آغاز کردی
خداوندا تويي بود و نبودم
تویی معناي ابيات وجودم
تو را تا زنده هستم مي پرستم
بيا در كوچه هاي تنگ غربت چراغي براي
غريب باشيم
اگر صد بار قلب كسي را شكستيم بيا يكبار
با صفا باشيم
رفتي و بي تو در دل شبها گريستم
شبها به ياد روي تو تنها گريستم
هر شب چو شمع مجلس رندان پاكبازان
يا سوختم به خلوت غم يا گريستم
دور از تو اي شكوفه گل در خزان عمر
چون ابر نو بهار به هر جاي گريستم
من بديوانگي از عشق تو افسانه شدم
عشق گفتي و من از عشق تو ديوانه شدم
رفت جان در هوس آن گل و رعنا و مرا
عاقبت در سر آن شمع چو پروانه شدم
سالها درد كشيدم كه در اين دير خراب
همدم ساغر هم صحبت پيمانه شدم

چنانم از غمانت گر بداني
چو اسكندر كه باب زندگاني
مگر اين است حساب زندگاني
كه من از غم بميرم تو نداني
عشق ورزيدن خطاست
حاصلش ديوانگي ست
عشق ها بازيچه اند
عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند
عشق کو ؟!
عاشق کجاست ؟!
معشوق کيست ؟!
حبس نفس است که عشقش خوانده اند
آنکه مي ميرد
زشوق ديدن امروزها
وآنکه مي سوزد
زبرق چشم عالم سوزها
گر بيايد دلبر تازه تري
فراموش مي شود .
چهره ما هم
عشق عالم سوز خاموش مي شود .
چرا از محفل ياران بي وفا نروم ؟
وفا نديده ام از هيچ يك چرا نروم ؟
چگونه چون دگران پا نهم به خانه خلق
كه من به خانه خود نيز از حيا نروم !
يكشب اي آرام جان بنشين به دامانم چو اشك
بر دلي نشينم گر بي ثباتم چو آه
ور بچشمي جاي گيرم باز لغزانم چو اشك
سوز پنهان درون است اينكه پيدا مي شود
گر به لبهام چو شعر و گر بچشمانم چو اشك
بيار بر لبم اي سينه هر چه داري آه
بريز بر رُخم اي ديده هر چه داري اشك
بر خيز ز خواب تا شرابي بخوريم
زان پيش كه از زمانه تابي بخوريم
كاين چرخ ستيزه روي ناگه روزي
چندان ندهد مان كه آبي بخوريم
اگر يارم مرا خواهد غمي نيست
كه درد عاشقي درد كمي نيست
اگر يارم مرا خواهد به پيري
وگرنه در جواني منتي نيست
نيست در سوداي زلفش كار من جز بي قراري
اي پريشان طره ! تا چندم پريشان مي گذاري
يار، دل سخت است با من سست بختم مي دانم
اينقدر مي دانم كه از زلفش مرا نگشود كاري
كاش مي شد عشق را تعبير كرد
كاش مي شد عمر را تكثير كرد
روي اين گردون نامهربون
گرمي مهر تو را تفسير كرد
حرفهاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
ناگهان چقدر زود دير مي شود
بگذار شوم سايه ايوان بلندت
سويت خزم و گوشه ديوار بميرم
تا بوده اي اي دوست وفا دار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم
همانا با مَنَتْ ياري همين بود ؟
فغان و گريه و زاري همين بود ؟
به دام من در افتادي و حالي
برون جستي و پنداري همين بود ؟
به مهر ياد مي كردي از اين پيش
مرا گفتي ياري مهربانم !
ز هي نامهربان ياري همين بود ؟
زدي لاف از وفا داري هميشه
چه مي گوئي ؟ وفا داري همين بود ؟
زماني كه شقايق سيراب است
زندگي تلخ و غم انگيز است
زماني كه شقايق تشنه است
زندگي سراب عشق است
زماني كه شقايق پرپر گشت
زندگي مُرد
زماني كه شقايق مُرد
زندگي اميد را در خود كُشت

يار من خوب است اما رسم و آئينش بد است
با بدان خوب است با خوبان بد است
مصلحت كردم براي كشتنش پيش رقيب
مصلحت خوب امد اما مصلحت اينش بد است
كاش مي شد عشق را تعبير كرد
كاش مي شد عمر را تكثير كرد
روي اين گردون نامهربون
گرمي مهر تو را تفسير كرد
هرگز انديشه نكردم كه كمندت به من افتد
كه من آنْوَقع ندانم كه گرفتار تو باشم
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادي
مگر انوقتكه شادي خور و غمخوار تو باشم
جز سايه دیوار غمم نيست پناهي
يارب دگر اين سايه مباد از سر من كم
عمريست دلم چون ني محزون بغفانيست
كي بوده در اين سينه خونين دل خرمما هم شكسته خاطر و ديوانه بوده ايم
ما هم اسير طرّه جانانه بوده ايم
ما هم به روزگار جواني ز شور عشق
روزي نديم بلبل و پروانه بوده ايم
به كام خشك ما به تعارف نظر مكن
ما هم رفيق ساقر و پيمانه بوده ايم

من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه
صد بار تو را گفتم كم خور دو سه پيمانه
در شهر يكي كس را هوشيار نمي بينم
هر يك بَتَر از ديگري شوريده و ديوانه
بگذار كه در حسرت ديدار بميرم
دشوار بُوَد مُردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار كه چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار كه چون شمع كنم پيكر خود اب
در بستر اشك افتم و ناچار بميرم
گر چه افكندي ز چشم خويش آسانم چو اشك

شبي در بستر خود آرميدم
به رويا جلوه روي تو ديدم
چنان محو تماشاي تو گشتم
كه از هر دلربائي دل بريدم
مرو ، مرو ، اميد من
بمان ، بمان كبوتر سفيد من
ز باغ پر گل تنت ، دل مرا بهار كن
درون بستر مرا
از اينهمه شكوفه
شبي شكوفه باران كن
هر نقش كه دست عقل بندد
جز نقش نگار خويش نباشد
مي شكوفد خنده اي بر چهره اش
هر دو چشم خويش مي ورزد بماه
يك صداي پا ، خدايا ، ناگهان
نوجواني مي رسد از گرد راه
احساس مرا ببين كه در دامن اشك
يك عمر چكيد و عاقبت دريا شد
باور نكنيد ! عاشقي بيهوده است
اين شعر كه گفتم به ان آلوده است
زندگي زيباست اي زيبا پسند
زنده انديشان سر زيبايي رسند
با تو آسان مي شود از دست سياهي ها گريخت
رو به سوي ظلمت شبهاي بي فردا گريخت
با تو اي آزادي اي والا كلام
گر نباشي در ميان بايد كه از دنيا گريخت
گلهاي حسود و خود پسند تو
نيز پژمرده اند
و آن پرستوي ديوانه
كه ترا آنهمه مي ترساند
يا رفته و يا مرده است
جر من ( و اين تو را غمگين نمي سازد )
جز من
كسي باقي نمانده
در كشتزارها براي تو ماتم بگيرد
در يك روز بهاري متولد شدم
در طلوع تابستاني فكر كردم
و در غروب يك پاييز سرد شاعر شدم
داستان زندگي تو را
در زمستان نوشتم
اگر اينها خوشبختي نيست ، پس چيست ؟
تو عشق آموختي در شهر ما را
بيا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخنها دارم از دست تو در دل
وليكن در حضورت بي زبانم
نه از آشنايان وفا ديده ام
نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامرديها
كه در چشم خود هم خطا ديده اند
مكن در اين چمنم سرزنش به خودرويي
چنان كه پرورشم مي دهند مي رويم
خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم
چو لاله با قدح افتاده بر لب جوبم
و عبوري ، نزديك
مقصدي بي پايان
قاصدك خسته از اين راه دراز
گونه هايش همه خيس از غم هجران و فراق
به ته كوچه نگه دارد و در دل تپشي
كه به سرل منزل مقصود رسي يا نرسي ؟
گامهايش ارام
دستي از جنس نوازش سر خاك
و به سر فكر رسيدن
به هوسهاي محال
غزلي ميخواند ، به طريق رندان
كه مرا رانده ز دشت
غم صد ساله هجران و ...
گذشت
خانه ام وقتي كه مي آيي تمامش مال تو
هر چه دارم غير تنهايي تمامش مال تو
صد دو بيتي ، صد غزل دارم و حتي يك بغل
شعر هاي خوب يغمايي تمامش مال تو
ضرب آهنگ غزلهايم صداي پاي تو
اين صداي پاي رويايي تمامش مال تو
باز هم بيت بد پايان شعرم مال من
بيتهاي خوب بالايي تمامش مال تو !
وفا يعني صداقت پيشه كردن
چو نيلوفر به باغي ريشه كردن
وفا يعني اميد و زندگاني
پي عشقي صبوري پيشه كردن
وفا يعني به دل بي كينه بودن
درون چشم مستي خانه كردن
وفا يعني گل بي تاب ميخك
درون هر خزاني غنچه كردن
وفا يعني ز كوچ شاپرك ها
چو مجنون بهر ليلي گريه كردن
به شام دل سپيده گشت مهمان
نگردد ماه پشت ابر پنهان
جفا فرسنگ ها تا وادي دور
وفا آمد به سينه سهل و آسان
مادر
مثل، ستاره گان که در آسمان، جا دارد،
مثل، گل که در ساقه ء خود جا دارد،
مثل، خون که در رگهای وجود دارد،
مثل انسان که در زمين جا دارد،
مثل روشنی، آفتاب که در مهتاب جا دارد،
ای مادر عزيز ! محبت تو در دل من جا دارد،
و خودت در زندگی ام وجود داری!
با دل عاشقم وفاي تو كو ؟
زان سيه چشم ، وعده هاي تو كو ؟
خانه خالي است از طراوت و گل
باز پروانه صداي تو كو ؟
بر فروزان چراغ جانم را
نفس گرم آشناي تو كو ؟
مژده نور بود و پيك اميد
در دل شب صداي پاي تو كو ؟
تو مپندار که بالای سیه رنگی نیست
این دروغ است دروغ
این فریب است فریب
مگر اندر پس هر شام سیه
ندمد صبح سپید ؟
ننماید روشن
من به آن چشم قشنگ تو گرفتار شدم
تشنه ي آمدنت تشنه ي ديدار شدم
تو به من از دل و جان مهر و محبت دادي
رفتي و با دگر يار شب تار شدم
بيا از چشمهايت گفتگو كن
سكوت عشق را بر هاي و هو كن
نبودي ريشه ام خشكيد اينجا
مرا با آب چشمم شستشو كن
روزي كه باد آخرين يادواره تو را
به ديوار ها مي كوبيد
از امتداد تنهايي
كسي آواز مي خواند .
تنهاييم زخم برداشته
دلم
در گهواره سكوت شب تاب مي خورد
ستاره اي كه ديشب مرد
ستاره هاي كه امشب
ستاره اي كه فرداو دل من
در فرداهاي بعد ...
دستم را بگير
در بيراهه ي زمان
مرا
به انتظار بيهوده مسپار ...
تا كي غم دنياي دني اي دل دانا
حيف است ز خوبي كه شود عاشق زشتي
آلودگي خرقه خرابي كه شود عاشق زشتي
كو راهروي اهل دلي پاك سرشتي
گام هاي تشنه ات را
در ساحل جا گذاشتي
و موج ها
جاي پايت را سيراب كرده اند
اما ...
تو همچنان تشنه اي
و من
رد پايت را گم كرده ام
ولي تو را هيچ گاه
براي تشنگي ات
يك سطل نگاه آورده ام
اما تو رفته اي
و من هر روز
در تصورم
من در كلبه حقيرانه خود چيزي دارم
كه تو در عرش كبرياي خود نداري
من چون تويي دارم
مجالي نيست
تا از آستين كوتاه روز
بالا بروم
و گپي با ستاره ها بزنم
دلِ تنگ آدمها
شمعي بود
كه هر شب
نور مي گريست
مي رسد روزي كه مرگ دوست را باور كني
مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني
مي رسد روزي كه تنها در ميان قبر من
حرفهاي گفته ام را ياد آوري ازبر كني
ديدي كه سوختم
ديدم كه سوختي
ديدي كه بند بند من از تشنگي گسست
ديدم كه چشم سرخ تو ، رگبار گريه را
لغزاند پشت دست
با آنكه پشت پنجره ماندم، تا صبح
به گورستان گذر كردم صباحي
شنيدم ناله و افغان و آهي
شنيدم كلّه اي با خاك مي گفت
كه اين دنيا نمي ارزد به كاهي
ز دو ديده خون فشانم ز عفت شب جدايي
چه كنم كه اينها عصمت گل باغ آشنايي
همه شب سر نهادم چو سگان بر آستانت
كه رغيب در نيامد به بهانه اي گدائي
پاييز دلم مرا به باران بسپار
بر دوش صبور سوگواران بسپار
رفتي و بهانه اي ندارم بي تو
آغاز تويي مرا به پايان برسان
ز پروانه ماندن حمايت کنيم... اگر باد غم شاخه اي را شکست....
ز دست هجومش شکايت کنيم .